38 سالگی

تنهایی یک زن

فصل یک- قسمت اول

مهتاب 1405/5/3، 14:11

خیلی وقت بود که احساسش می‌کردم. مثل یک شبح، بی سروصدا در خانه را باز کرده بود، از راهرو گذشته بود، اتاق من را پیدا کرده بود و خودش را قالبِ جسم به خواب رفته‌ام کرده بود. من بدون اینکه از چیزی باخبر باشم، بیدار شدم و بعد احساس کردم یک چیزی درست نیست. انگار به جای قلبم یک حفره سیاه داشتم. نشسته بودم روی تخت و با خودم فکر می‌کردم چه به سرم آمده و این جای خالی که در قلبم حس میکنم جای چیست؟

رضا جلوی کمد لباس‌هایش ایستاده بود و تکان نمی‌خورد. می‌دانستم که مثل همیشه در حال اسکن کردن لباس‌هایش است تا همانی را که می‌خواهد پیدا کند. انگار که سنگینی نگاهم روی خودش را حس کرده باشد، برگشت و با دیدنم گفت: «عه! بیدار شدی آفتاب؟ » صدایم می‌کرد آفتاب. چون به گفته خودش نوری بودم به تاریکی درونش و گرمایی بی‌پایان برای سردی روحش.

رویش را سمت کمد برگرداند و همانطور که لباس‌ ها را کنار میزد ادامه داد: « اون پیرهن آکسفورد منو ندیدی؟ همون آبی کمرنگه. »

به دلایل نامعلومی دلم نمی‌خواست جوابش را بدهم. دلم می‌خواست قبل از اینکه مجبور شوم چیزی بگویم، به یاد بیاورد که شب قبل آن را توی لباسشویی انداخته است. دست‌هایش را به کمر زد و وقتی متوجه سکوتم شد سمتم برگشت و من به ناچار گفتم: « مگه دیشب ننداختیش توی لباسشویی؟ » چشمانش را بست و با حالتی رنجیده گفت: « آخ! یادم رفت. ولش کن همین سفیده رو می‌پوشم. » بعد دست برد و پیرهن سفیدش را برداشت. اگر روز دیگری بود، از تخت پایین می‌آمدم تا خودم دکمه‌های پیراهنش را برایش ببندم و کمی با هم شوخی کنیم. اما آن روز، احساس خوبی به هیچ چیز نداشتم. رضا که انگار متوجه حالم شده بود، گفت: « خوبی؟ حس میکنم خوب نیستی. نکنه دوباره معده‌ت درد گرفته؟ »

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم: « نه. خوبم. فقط یکم حوصله ندارم. »

کتش را پوشید و موهایش را جلوی آینه شانه زد و گفت: « اگه خواستی یکم بیشتر بخواب. تو که کاری نداری. » از این حرفش متنفر بودم. مگر می‌شود یک زن خانه دار ر و مادر بود کاری نداشته باشی؟

گفتم: « کار که خیلی دارم. باید برم خرید. از اونورم باید برم دنبال کلاس زبان بگردم. کیهان دیوونه‌م کرده. بدجوری دلش میخواد زبان یاد بگیره. بعدشم باید یه سر برم-... »

رضا با نگاه کردن به ساعتش حرفم را قطع کرد و گفت: « اوه اوه دیرم شده! من دیگه برم . کاری داشتی زنگ بزن. »

و رفت.

و من ماندم و یک حفره سیاه در سینه‌ام و هزاران سوالِ بی پاسخ.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©
بیوگرافی

صبحی از روزهای سی‌وهشت‌سالگی‌ام، وقتی از خواب بیدار شدم،

فهمیدم دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نیست.

 

نوشته‌های پیشین
نویسندگان